تبليغاتX
سلام بر دو کوهه
 تشرف آیه الله بها الدینی
آیه الله بها الدینی بیمار بود. شنیده بودم که ایشانموفق به زیارت امام عصر (عج) شده اند. شب جمعه ۲۷

فروردین ۱۳۷۱همراهحضرت آیه الله مشکینی به عیادتش رفتیمتا ضمن عیادتاین موضوع را هم از ایشان

بپرسم.

به محض اینکهدر حضور ایشان نشستی پس از سلام و احوال پرسی پیش از اینکه در باره تشرف ایشان به

به محضر بقیّه الله سوال بپرسم ایشان فرمودند :

"چند شب قبل آقا امام زمان (عج) از همین در اشاره کردبه سمت چپ اتاقی که در حضور ایشان بودیم ـ

آمدندو سلام پر محتوایی کردند سلامی که با این محتوا تا کنون نشنیده بودم و از آن در ـ اشاره به دیگر اتاق

رفتند و من دیگر چیزی نفهمیدم " .

سپس به ۲ نکته اشاره کردند :

نخست :"من ۶۰سال است در انتظار این معنی بودم".

دوم :" وقتی در جلد دوازدهم از بحار داستان های کسانی را که حضرت را دیده اند ملاحظه می کردم دیدم

این دیدار ها در رابطه با مسائل مادی بوده و هنوز مردم لیاقت حکومت امام عصر (عج) را ندارند..." .

|+| نوشته شده توسط سوخته دلان عاشق در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385  |
 خرمشهر سرزمین نخل های بی سر
 

 

خرمشهر سرزمین نخل های بی سر

 

نمی دونم چرا یکدفعه یاد خرمشهر افتادم ، دوست دارم از خرمشهر بنویسم . خیلی فکرکردم ، چرا خرمشهر .

 

هنوز چند روزی هم تا سالروز فتح خرمشهر مانده اما یک نکته عجیب ؛ چرا خیلی ها خرمشهر را نمی شناسند ؟

 

خرمشهر شهری که نماد ایران بود . خرمشهر شقایقی خون رنگ که داغ جنگ در سینه دارد و داغ شهادت را

 

در تک تک خیابان ها و کوچه های خود جای داده است .

 

به راستی چرا خرمشهر با آن عظمتش ، با آن همه دلاور مردانش فقط یک روز در برگ تقویم زمانه را به خود

 

اختصاص داده است ؟

 

به راستی چرا خرمشهر تنها نام یک خیابان است و تنها به عنوان نام یک خیابان در ذهن ما نقش بسته است ؟

 

چرا دیگر خبری از خرمشهر نیست ؟ شهری که پس از اشغال توسط بعثی ها ، زیاد طول نکشید که فرشتگان ما

 

کوچه به کوچه آن را پس گرفتند چنان که دنیا را24 ساعت به سکوت واداشت که چگونه رزمندگان ما

 

توانستند چنین عملیات عظیمی را اجرا کنند .

 

اما الان خرمشهر فقط برای پدران و مادرانمان جالبه ، کسانی که فقط از آن خاطره دارند و گرنه الان جز

 

خرابه هیچی نیست .

 

تا چند سال پیش کسی نبود که حداقل یک بار نام مسجد جامع خرمشهر را نشنیده باشد جایی که هنوز ترکش

 

روی دیوارهایش ماندگار مانده است . در آن زمان مسجد خرمشهر قلب شهر بود که می تپید و تا بود مظهر

 

ماندن و استقامت بود .

 

مسجد جامع خرمشهر مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و برای بی پناهان ، پناهگاهی

 

امن بود . مسجد جامع همه ی خرمشهر بود .

 

خرمشهر از همان آغاز ، خونین شهر شده بود تا روشنایی حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم آوران

 

و بسیجیان غرقه در خون ظاهر شود و مگر آن روشنایی را جز از منظر این آفاق می توان نگریست ؟

 

فرشتگان در غربت جنگیدند وبا مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهایشان زیر تانک های شیطان  تکه تکه شد

 

و به آب و باد و خاک و آتش پیوست اما آیا راز خونشان آشکار شد ؟ راز خون را جز شهدا در نمی یابند .

 

گردش خون در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای مجنون شیرین تر است .

 

اما به راستی په شد که خرمشهر به دست فراموشی سپرده شد و کجا رفتند آن دلاور مردانی که فرشتگان به

 

احترامشان تعظیم می کردند ؟ مردانی که در شب های عملیات در نخلستان ها گم می شدند و هر یک چفیه

 

ای روی سر می انداختند و در حال سجده با خدای خود راز و نیاز می کردند .

 

کسانی که خاطراتی از آن موقع به یاد دارند هر وقت اسم خرمشهر را می شنوند ، حسرت آن ایام ، داغ

 

دلشان را تازه می کند ویا وقتی که به آن جا می روند جمله ای که در ورودی شهر نوشته شده (( با وضو وارد

 

شوید )) دل هر عاشقی را می لرزاند و وادار به سجده شان می کند و ناخود آگاه یاد نوحه (( ممد نبودی

 

ببینی )) می افتند .

 

اما وقتی وارد شهر می شوند متأثر از وضعیت کنونی شهر که چگونه جوانان ارزشی جای خود را به جوانان

 

معتادی داده که مثل نقل و نبات مواد مخدر جابه جا می کنند و دست به دست می چرخانند و پاتوقشان

 

نزدیک پل خرمشهر است ، پلی که از سالیان گذشته یاد آور رشادت ها و دلاوری های فرشتگانی بود که در

 

سرزمین نخل های بی سر دعوت حق را لبیک گفتند تا نگذارند به دست نامحرمان بیفتد .

 

 

|+| نوشته شده توسط سوخته دلان عاشق در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  |
 به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
 

 

جنگ جنگ تا پیروزی

                                                            

 

کربلا
 
 
سالها گفتیم ما از کربلا ، از شهید عشق و میدان بلا 

از غمش بر سینه و بر سر زدیم ، بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم : مظلوما ، حسین ! بی کس و بی بال و پر ، تنها حسین !

او ولی اینگونه در آنجا نبود ، با خدایش بود ، او تنها نبود

بود سیمرغی ، نه سیمرغ خیال ، داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود ، بهترین ، غمگین ترین آواز بود 

ما نفهمیدیم عمق راز را ، معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن ، گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب ، گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد ، یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی ، یک طرف جهل و سیاهی ، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم ، این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می رسد ، عشق می آید ، بلاها می رسد !

بعد از آن هم کربلا تکرار شد ، کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری ، نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین ، ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده ایم ، غافل از این کربلاها مانده ایم . . .

 

                         

             

 

بعد از شهدا ما چه کرديم ؟  


براي آنهايي که مي گويند : بعد از شهدا ما چه کرديم ؟
آري ، با شما هستم . . .
اگر نمي دانيد بعد از شهدا ما چه کرديم يک سري به دو کوهه بزنيد ، شبي را در آنجا سپري کنيد ، در حسينه حاج همت و بعد . . .
گوشهاي خود را تيز کنيد ، چه مي شنويد ؟ . . . درست است ، اين صداي ناله دو کوهه است ، آري ، دو کوهه !
دو کوهه اي که خود زماني سنگ صبور رزمنده ها بود ، دو کوهه که خود زماني به گريه ها ، به راز و نيازها و به زيارت عاشورا خواندن رزمنده ها گوش مي داد ، اينک خود دل تنگ است و به دنبال سنگ صبوري است ، به دنبال گوش شنوايي!
اما . . . آيا کسي صداي پر سوزش را مي شنود ؟ . . . آيا کسي تنهايي اش را مي بيند !
گوش کن ، انگار حاج همت را صدا مي زند . . .

 

                 

بابا سلام ...

بابا سلام ! بی تو چه دنیا گرفته است . . .

این درد بند بند تنم را گرفته است . . .

بعد از سلام مثل همیشه سه نقطه چین

اشک تمام صورت من را گرفته است . . .

شمعی کنار عکس تو آماده می کنم

کبریت . . . آه ! عکس تو هم تا گرفته است . . .

یک لایه خاک و خل . . . دو سه تا بال شاپرک

حالا به روی عکس شما جا گرفته است . . .

بابا ! بر عکس خاکی ات این جمله را بخوان

اینک که قلب کوچک سارا گرفته است . . .

سارا برای روز قشنگ شهادتت

یک کادوی تولد زیبا گرفته است . . .

 

ردّ پاي ...

ردّ پايى روى سنگر مانده است
از كدامين نعش بى‏سر مانده است
يك پلاك از يك نشان بى‏نشان
روى خاك گرم سنگر مانده است
آسمان جبهه سوسو مى‏زند
مثل اين‏كه بى‏منور مانده است
روى دوش باد از ياران فقط
پرچم اللّه اكبر مانده است

آسمانى‏ها كمى آهسته تر
يك كبوتر، يك كبوتر مانده است

           

كوله پشتي ها بر زمين جا مانده ، خالي است ؛

  

اما آيا سنگيني آنرا بر دوشت احساس نمي كني ؟؟؟

 

              

اگر عشق و محبت  شالوده حيات را تشكيل مي دهند ،

 

                      پس   شهدا   بلندترين

 

                                              وا‍‍‍‍ژه هاي حياتند

 

|+| نوشته شده توسط سوخته دلان عاشق در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا