تبليغاتX
سلام بر دو کوهه -
 
اولین روز سفر : دو کوهه اینجا دوکوهه است . همان جایی که حتی آوینی عارف ، که با بسیجی ها ی ساکن این جا زیسته بود هم نمی توانست توصیفش کند چه رسد به من ، که در این فضای درندشت ، تنها چند ساختمان قدیمی و مخروبه می بینم و چند درخت و یک حسینیه که به نام (( حسینیه حاج همت )) می خوانندش ! ...وبقیه آنچه که در اینجا است را نمی توانم نگریست . آری ، من از این پادگان به قدر وسعم می بینم ، اما می دانم هر آنچه آدمی با چشم سر می بیند همه واقعیت نیست ! می دانم که در این پادگان (( درندشت کم دار و درخت با زمین های آسفالته )) واقعیت هایی هست که با این چشم دنیا بین دیده نمی شوند ؛ چشم دل باید تا بتوانی تصویرشان کنی . آن روح جاودانه ای که برا ین پادگان حاکم است و آوینی وصفش می کند را فقط اهل دل ادراک می کنند ؛ آنان که انسی با شهدا دارند می فهمندش . می دانم هستند آدمهایی که با آمدن به این پادگان ، صدای همهمه و شور وحال بسیجی های شهیدی که ساکن اینجا بوده اند را می شنوند ؛ و می دانم که شهدا هنوز هم در این حسینیه می روند و می آیند . یقین دارم که بعضی ها با چشم دلشان هنوز که هنوز است می بینندشان که از کنار ما می گذرند ! ... و می دانم (( دوکوهه قطعه ای از کربلاست )) وازاین مغموم که بار گناهانم آنقدر زنگار بر چشم دلم نهاده است که عاشقان حسینش را نمی توانم دید ... راستی کسی برایم نگفت چرا حسینیه را (( حاج همت )) نام نهادند ؟ ! ادامه دارد ...
|+| نوشته شده توسط سوخته دلان عاشق در چهارشنبه هشتم شهریور 1385  |
 
 
بالا