اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق تو و دلنشين غمي است به انتظار قدمهايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شبهاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد كرد... نميدانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده.... اما ... غمگينام و ميترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي.... افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به همه كساني كه آن روز تو را ميبينند و در دو سوي خيابانها قلبهاي سبزشان را به تو هديه ميدهند، حسوديم ميشود
کربلا اين ميدان جهاد که نه هفتاد و دو تن که يک تاريخ را چون کارواني ازلي و ابدي درگذرسياهي هاي دوران به همراه خويش مي کشاند. آري حقيقتي که بر تارک بشريت رقم خورد تا بنماياند چهره ي مردان مرد را ... مرداني که سر باختن در مرامشان چنان کمترين هديه درگاه حق تعالي آرزوي ديرينه شان بود و حاج همت... عظمتي که در يک کلمه و آن هم اخلاص معني يافت و چه زيبا وجودش ترجمان اين واژه ي ساده اما عظيم بود. چه شد که برخاست و اينچنين اوج گرفت... تابيد... در مشرق خيبر... جزيره ي مجنون...و... سر از تن جدا.پيش از آنکه جنود باطل را از سرزمين ايران بيرون براند در خويشتن خويش مقهور ساخت. ديربازي بود که شهيد شده بود... و آيا رفت؟ نه اين ذهن منطق زده ي حسابگر رفتن مي بينيد و چه مي داند هيچ رفتني ماندني تر از اين هجرت نيست. رفتني که خود عين ماندن است و اين آويني بزرگ بود که فهميد و نشان داد که ما رفته ايم و شهدا مانده اند.آري... کاروان مي آيد و گاه گاهي توقفي مي کند تا کربلاييان را با خود ببرد. و اگر نه اين کاروان در گذر بود کهچطور هر از گاهي شير مردان را به قافله ي کربلا مي رساند. و اين همان تبلور کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا ست. عاشق بايد باشي تا بفهمي کربلا رفتن خون مي خواهد. مي خواهي حاج همت را بشناسي؟ از دوکوهه بپرس که آجر به آجرش سخن بسيار دارد از ناله هاي شبانه ي او و يارانش که چگونه شهادت را از عمق جان فرياد مي کشيدند. دوکوهه بيدار است اما دريغ که ما همچنان خواب...حاج همت با ما سخن بگو از عشق از خلوص. هنوز صدايش را مي شنوند آنان که آهشان از جنس نياز است و هرگز اجازه نمي دهند صدايش از درونشان گم شود آيا اين نوا تفسير و با النجم هم يهتدون نيست؟ حاج احمد کاظمي ها اين ندا را چه مردانه لبيک گفتند.حاج همت بنواز آهنگ حيات را بر پيکر مردگان زنده نمايي چون ما.
در خلوت دل سلام بر تو اي سردار عشق ! فرمانده ي لشگر صف شکن محمد رسول الله(ص)،تو هنوز هم فرمانده اي،چه آن زمان که قواي حق را در محور پاوه،مريوان،اهواز و آبادان هدايت ميکردي و چه اين زمان که قواي ايمان و شهادت را در قلوب محبانت حکم مي راني.نداي هل من ناصر ينصرني را تو اينگونه لبيک گفتي و آرمان مولايت حسين(ع) را در وجودت اينگونه تحقق بخشيدي و حال که روزي عشق را در حريم شهود جاودانه متنعمي سخاوتمندانه آن را با زمينيان قسمت مي کني و لذت حضور را به آشنايانت مي چشاني.و اين همان رسالتي است که تو را در حلقه ي سيد الشهدا مي نشاند.به ياد داري که به فرمانده ات مي گفتي ما جاده باز کن راه کربلاييم ،حال جاده ي عشق و شيفتگي به شهيد کربلا را در سينه هامان مي گشايي و تو هنوز هم فرمانده اي،فرمانده لشگريان آخر الزمان امام حسين(ع) .آري، روياي پاک همسرت که تو را عبد الحسين(ع)ديد که مقامي همطراز زيد،فرمانده ي لشگر حضرت رسول داري اينگونه به بار مي نشيند.حاج همت! نور تو رهگشاي راه ماست چرا که به قول آن يار آشنايت"نور در عالم هر چه هست از سوختگان است که برون مي تابد و دل تا در راه عشق نسوزد کجا نور يابد که نور در عالم هر چه هست از سوختگان است"و تو سوختي تا درخششت اينگونه نوري در تاريکي دلها باشد.و چه سوختني از اين گواراتر که کليد تشرف به آستانه ي قرب است. حاج همت!بيا که گردان کميل هنوز تشنه ي صداي توست.هنوز در زير رگبار دشمن غريبانه چشم در راهند تا تو از آن سوي جبهه دلداريشان دهي و با عاشورايي ترين کلماتت روحيه ي مقاومت را در وجود خسته شان بيدار کني.آخر چگونه بگوييم که نجواي تو آهنگ حيات ماست . نه ديروز بود نه امروز و نه فردا که اين حماسه رقم خورد حماسه ي عصر عاشورا را مي گويم.و اين روايتي است که زنده در وجود توست
وصيت نامه حاج همت به نام خدا نامي که هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم. سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت. مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم! درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشديد.چقدر شماها صبوريد.خودتان مي دانيد که من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم غنچه هايي که(کبوتراني که)هميشه در حال پرواز به سوي ملکوت اعلايند.الگو و اسوه هايي که معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و حيات ابدي)و نزديکي با خداي چرا که ان الله اشتري من المومنين. من نيز در پوست خود نمي گنجم.گمشده اي دارم و خويشتن را د قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند. من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه که از خدا بازم مي دارد متنفرم (هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن) . در طول جنگ برادراني که در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.عزيزانم!اين بار دوم است که وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام. از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را پناهگاه خوبي براي مبارزه يافتم ابتدا در گيري با ضد انقلاب و خوانين در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم سپس شرکت در خوزستان و جريان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقيقا دو سال در کردستان هستم .مثل اين است که ديگر جنگ با من عجين شده است. خداوند تا کنون لطف زيادي به اين سراپا گنه کردهو توفيق مبارزه در راهش را نصيبم کرده است.اکنون من مي روم با دنيايي انتظار انتظار وصال و رسيدن به معشوق.اي عزيزان من توجه کنيد: 1 -اگر خداوند فرزندي نصيبم کرد با اينکه نتوانستم در طول دوراني که همسر انتخاب کردم حتي يک هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت کنيد . همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد او از تربيت کردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا کرده است .اگر پسر به دنيا آورد اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد.چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد. 2- امام مظهر صفا پاکي و خلوص و دريايي از معرفت است .فرامين او را مو به مو اجرا کنيد تا خداوند از شما راضي باشدزيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد. 3- هر چه پول دارم اول بدهي مکه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مرکزي)بدهيد و بقيه را همسرم هر طور خواست خرج کند. 4- ملت ما ملت معجزه گر قرآن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است. 5- از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي کنند راضي نيستم.مرا به خدا بسپاريد و صبور و شجاع باشيد. حقير حاج همت 26/2/1361
بسم رب الشهدا راز خون را جز شهدا در نمي يابند و حاج همت با پاي عشق قدم در ميدان جنگ نهاد زيرا مي دانست که اسرار جز به سرهاي بريده فاش نخواهد شد و زنهار!اين نه رازي است که بر اغيار فاش شود.
بر گرفته از کلام سيد مرتضي آويني
بسم الله الرحمن الرحيم هر چه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است.به تاريخ 1359/10/19شمسي ساعت10/10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم. هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است. مادر جان!مي داني تو را بسيار دوست دارم و مي داني فرزندت چقدر عاشق شهادت بود و عشق به شهيدان داشت.مادر!جهل حاکم بر يک جامعه انسان ها را به تباهي مي کشد و حکومت طاغوت مکمل اين جهلند و شايد قرن ها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زاييده شود و بتواند رهبري يک جامعه سردر گم را و سر در لاک خود فروبرده را در دست گيرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.مادر جان!به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم.کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کند تا شايد خدا من رو سياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد. مادر جان!من متنفر بوده و هستم از انسانهاي سازشکارو بي تفاوت و متاسفانه جواناني که شناخت کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنندو چه هدفي دارندو اصلا اسلام چه مي گويد بسيارند اي کاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است به پا خيزيد اسلام را و خود را در يابيد.نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود.نه شرقي نه غربي. اسلامي که:اسلامي...و اي کاش ملت هاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند . مادر جان!جامعه ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتوتند صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بيرون برد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه برايش زحمت و رنجي متحمل شده بودند.از هر طرف به اين نونهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد. پدر و مادر من!من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش
|+| نوشته شده توسط
سوخته دلان عاشق در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
|